|
ته سیگار |
|
|
میشد از چشمای خمارش فهمید که چقدر از زندگی سیر بوده .چشماش هنوز باز مونده بود .حتی کسی نخواسته بود ببندشون .کف دست چپم رو آروم گذاشتم رو پیشونیش و کم کم پایین آوردم پلکاش انگار که یخ زده باشن با طمائنینه بسته شدن .اگه با دست راستم می بستمشون شگوم نداشت می گفتن نباید چشمای کسی رو که خودشو می کشه با دست راست بست از همین خرافاتی که بین آدمای غسال خونه معموله دیگه بهشون عادت کرده بودم دیگه نمی ترسیدم .کارش که تموم شد خوانوادش اومدن تحویلش گرفتن مادرش فقط جیغ می زد پدرشم داغون بود.این دومین نفر از اول ماه بود که خود کشی کرده بود یه پنج شیش تایی پیرزن بقیه هم تصادفی تصادفی ها خیلی دردسر دارن نمی دونی چه جوری تن تیکه پارشونو جمع کنی تازه بعدشم دردسر شستن خوناشون از کف غسال خونه...
آخر هفته ها خیلی سرمون شلوغه .دیگه نصف شب بود که برگشتم خونه. از بهشت زهرا سرویس یکی یکیمون رو می رسونه در خونه هامون .توی را همش چشمای خمار دختره میومد تو ذهنم نمی دونم چرا. این اولین بار بود که یکیشون انقدر ذهنمو مشغول می کرد.(ساسار) شاید واسه این بود که خیلی کم سن و سال بود.بنظر نمیرسید هنوز به جایی رسیده باشه که بخواد از زندگی سیر بشه!! دوست نداشتم خیلی فکرم رو مشغول کنه واسه همین شروع کردم به حرف زدن با بغل دستیم اون هم یه زن جوون بود تقریبا هم سن و سال همون دختره!بیچاره تو این سن کم ۳تا بچه داره و چهارمیش هم تو راهه اون وقت مجبوره تمام وقت کار کنه...نه اصلا فایده نداشت تمام حواسم به اون چشماست!! چشمام رو از خستگی بستم.صدای مادر دختر همش توی گوشم بود.آخه این صدا بیشتر از این حرفها برام آشنا بود.خیلی از اون سالها گذشته.اون روزی که مامان داد میزد و گریه میکرد و من فقط نگاش میکردم اون روز مامان هم مثل مادر دختره تو صورتش میزرد وقتی جنازه ی بابا رو آوردن نگاش میکردم.چرا تو این پارچه پیچیدنش؟این پنبه ها چیه؟اونایی که بابا رو شستند کین؟بیچاره ها!چرا آدمها باید دست به مرده بزنند؟من که از مرده ها خیلی میترسم "هیچ وقت هیچ وقت حاضر نیستم جای اونا باشم"و امروز این من بودم که دست به مرده های مختلف میزدم من بودم که تن پاره پاره ی مرده های تصادفی رو جمع میکردم و چشمای دختر هم سن خودم که از دنیا سیر شده بود بستم!خیلی خسته ام.شاید اون دختره بهترین کار رو کرد چشمام رو باز کردم هروقت چشمام رو میبندم گذشته میاد جلوی چشمام شاید خوبه که انقدر کار میکنم!کمتر وقت بستن چشمام رو دارم(فائزه) ميخوابم...خواب ميبينم يك راه ي كه انتهاش معلوم نيست...منم و خودم و خودم...ميدوم ميدوم توخواب آگاهي دارم از خودم و ذهنيات بيداريم!از خودم ميپرسم چرا دارم ميدوم اما هيچ نيرويي ندارم كه جلوي خودم رو بگيرم فقط دويدن رو ميفهمم یهو همه ی آدمهای تو ذهنم میان جلوی چشمم مامان بابا خدیر افروز عرشیا همه بهم میخندن اما چشمای دختره بینشون بهم خیره شده با همون حالت... هنوز دارم میدوم...ميدوم...نفسم ميگيره...واي ميايستم...از خودم ميپرسم مگه روح آدمم نفسش ميگيره؟...دوباره شروع ميكنم به دويدن... ـ:ايستگاه آخره پاشو خانوم! به سختي پا ميشم...اين چه خوابي بود؟... خنده ام میگیره...دوباره چشماي دختره يادم مياد...اما تا چشمامو ميبندم خودمو ميبينم كه دارم ميدوم...فیلم قشنگیه و من یک مرده شورم. کلید رو در می آورم...کسی منتظرمه...دوباره میخواد دویدنم یادم بیاد؟یا چشمای دختره؟...خب یادم اومد اما ایندفعه چشمای دختره زنده بود... من زنده ام!(عاطفه) پایان
چشمایی که الان میتونست به اون پدر و مادر پیرش انرژی سالهای از دست رفته جوونی رو برگردونه حالا باید تو سردخونه باشه!ساکت و غمگین!(آفرین)
زندگی منم شده شبیه این فیلمها ..
چقدر طول کشید که به اینجا برسم ؟
۱۸ سال ؟
درست یادم نمی آد ..
خیلی وقته که دیگه هیچی به یادم نمی آد !
قلبم شده یه تیکه سنگ .
هر شب که به خونه می رسم یه فکر مسخره راحتم نمی ذاره .
اینکه بعد از مرگ من ، کی می خواد تن ِ نحیف من و غسل بده ؟
یعنی سرنوشت اونم مثل من تاریکه ؟
چقدر دلم واسه خودم می سوزه ..
تنهای تنها تو زندگی به کجا می خوام برسم ؟
چرا همیشه تا اسمی از شغلم میارم همه ازم دور میشن ؟
و دقیقا همینجاس که باز خوابم می بره .. ( سارا )
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 10:30 توسط یکی از ما! |
ما آخرش زنده شدیم...نگاه کن!
اینم ما و پرونده ای برای هات چاکلت
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 20:50 توسط یکی از ما! |
گاهي وقتها گذشته جلوت قد علم ميكنه و هي خودنمايي ميكنه و تو هرچقدر تلاش كني نميتوني ناديده اش بگيري اگر هي بهش بگي برو كنار بزار رد بشم و زندگيمو بكنم بيشتر خودشو لوس ميكنه...خلاصه كلام تا وقتي كه يه آهي نكشي و نگي هي يادش بخير ولت نميكنه و دودستي يقه ات رو ميچسبه مخصوصا اگر اين گذشته مال زمان كودكيت باشه اون وقت...آخ آخ اوضاع بيخ پيدا ميكنه..مخصوصا اگر كارتون يا فيلم باشه(كه هم تصوير هم موسيقي قابليت جذب خاطره بالايي دارند!وقتي همشهري جوان ويژه نامه كارتونش رو داد بيرون واقعا وقتي ديدمش دچار تناقض شدم از طرفي ذوق زدگي داشتم باراي ياد آوري اون لحظه ها و از طرفي حسرتي براي از دست دادنشون)حالا كلاه قرمزي با اون صداي تو دماغيش جلوم وايستاده يهو همه چي قاطي ميشه انگار سوار اين ماشينهاي زمان شدم چشمامو باز كه ميكنم ميبينم دستام خيلي كوچيك شده سرمو ميگيرم بالا ميبينم توي سالن مدرسه هستيم با مقتعه ي سفيد همه نشستيم روي فرش صداي همهمه مياد معلم دوم دبستانمون ميگه هييييس يه تلوزيون كوچيك جلومونه دكمه پلي رو ميزنه و تلوزيون پشت بوم خونه ها رو با يه نماي لانگشات نشون ميده فيد ميشه پشت بوم خونه ي كلاه قرمزي و فرفره هاي رنگيش كه باد همه شونو ميرقصونه و يخچال نيمه باز كه كلاه قرمزي توشه مادربزرگش صداش ميكنه و ميبينه توي يخچاله همه با هم ميخنديم و من خوشحالم نه همه خوشحاليم،خوشحاليم كه داره بهمون خوش ميگذره...اما يهو دوباره همه چي قاطي ميشه و من چشمامو باز ميكنم ميبينم كفش آل استارپامه!و اينجا نشستم همه چيم گنده شده ...نه واقعا 18 سالمه و ديگه... خيالت راحت شد كلاه قرمزي ؟دارم حسرت ميخورم... حالا ولم كن نزار بيشتر ازاين......ولم كن،خواهش ميكنم... صدامو ميشنوي؟ عاطفه
+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 17:5 توسط یکی از ما! |
امشب همه چیز دست به دست هم داده بودن که پرتم کنن به دوران کودکی ...اول آقای قرمز کلاه بعدم شعر خونه ی مادر بزرگه ... خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره خونه ی مادر بزرگه شادی و غصه داره...
به دوران اب نبات چوبی که تهش سوت داره دوران شکلات ما و بستنی زمستونی های گنده به دوران زمین بازی های سفت و زار زدن های الکی ... دوران آقای مرجی و هاپو کومار و مخمل و شهر موش ها ... آهای اهالی شهر خبر دارم خبر...
آقای شبکه ی دو واقعا سپاسگزارم بابت فیلم امشبتون:کلاه قرمزی
وای عاشق اون تیکه اشم که کلاه قرمزی غمگین نشسته رو ماشین آقای مجری یه گل سرخم دستشه و چکمه های پلاستیکیه کوچولوشم جفت کرده کنارش ... بعد آقای مجری میاد کنارش وا میسه اونم میگه مذرت بعدم سرشو می چسبونه به شونه ی اقای مجری و میگه:هی کاشکی من دایناسورت بودم...
یادتونه آقای مجریو هی می گفت بچه ها عقب بشینین چشاتون درد نگیره عقب . عقب . عقب تر آفرین عقب تر
(چقدم که گوش می کردیم!)
خداییش دیگه این برنامه ها مال خودمون بود مال خود خودمون .خودمون که ته مونده های نسل سومیم ...
پ.ن:بچه ها پایه هستین یه پرونده وا کنیم به بهانه ی پخش کلاه قرمزی؟ هان؟ باشه دیگه
ساسار...
+ نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 2:8 توسط یکی از ما! |
امسال هم اول مهر اومد... امابا یه تفاوت... یه سری بچه مدرسه ای هایی که دیگه اول مهر ندارن! ساسار:دست بردار رفیق تازه از دستش خلاص شدم..... عاطفه:خداییش شما بگین کجا و چگونه این تجربه های ناب تکرار میشه؟... آفرین:امسال برام فرق نداشت كه اول مهر داره ميرسه يا اول خرداد... سارا:اول مهر واسه چی؟....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 0:18 توسط یکی از ما! |